
داستان از اینجا شروع میشه که شب امتحان اندیشه(2) بود
دوربر ساعت ده،یازده شب بود و همه غرق در چرت زدن روی کتابها بودن که ناگهان یه نفر داد زد که امتحان حذفیات هم داره یا نه؟ که مسعود گفت آره از فلان صفحه تا... در این بین یه بنده خدایی که خبر نداشت و این قسمت رو خونده بود و زورش گرفته بود میگفت نه اصلا حذفیات نداره.که دوباره مسعود که نمیدونم دور چندمش بود دوباره گفت فلان موضوع از صفحه تا...، وقتی که اسم موضوع حذفی رو گفت تازه فهمیدیم چه خبره!!! که دیدیم یه بنده خدایی اون کتاب اولیه (از سمت راست تو عکس) در حالی که حدود صد صفحه ازش رو تا اون موقع خونده بود رو آورد وگفت موضوع من با شما فرق میکنه،ازش که پرسیدیم می گفت این کتاب رو روز قبل از پسر عمش گرفته،و هی حین خوندن غر میزد که چقد سخته، در حالی که غافل از اینکه نمیدونست که داره کتاب اندیشه (2) دانشگاه پیام نور رو میخوند.
اما این که خوبه یه بنده خدای دیگه در حالی که حدود هفتاد صفحه از کتابشو خونده بود روآورد تا حذفیات رو چک کنه، فهمیدیم که بجای اندیشه(2) ،داشته اندیشه(1) رو میخونده.خلاصه این دو نفر از اونجایی که مثل چهار،پنج نفر دیگه کتابی نداشتن،سرانجام کتاب های بقیه رو به سرنوشتی در عکس زیر می بینید تبدیل کردن وکتاب رو به پنج ،شش قسمت تقسیم کردند و از اول شروع به خوندن کردند.

در اخر هم اسم این دو بنده خدا رو نپرسین که نمیدونم.خودتون حدس بزنید!
.: Weblog Themes By Pichak :.
