سالها پیش قهرمان کوهنوردی جهان که همهء کوههای بلند و مرتفع را می پیمود و هر وقت به مشکلی بر میخورد به خدا توکل میکرد تا مشکلش حل شود. یک شب که بیخوابی به سرش زده بود خواست تا برای تنوع کوهی نزدیک خانه اش که خیلی هم مرتفع نبود را فتح کند.
چهار صد متری که پیموده بود یکی از میخهای طنابش در آمد و رها شد،بخودش که اومد دید بین زمین و آسمان آویزان است...
هوای تاریک و مه گرفتهء زمستونی نمی توانست جایی را ببیند رو کرد ب آسمان و
گفت:خدایا من با توکل به تو همهء کوهها را با موفقیت پیموده ام و مشکلاتم
را حل کردی اینبار هم به تو توکل میکنم کمکم کن.
ساعتی گذشت و
ندایی شنید که میگفت:خودتو رها کن...
گفت:خدایا آخه چطوری
خودمو رها کنم؟اگه طنابو آزاد کنم که می افتم.ساعتی بعد درخواستشو دوباره
تکرار کرد و ندا آمد که اگه واقعا توکل داری خودتو رها کن!
ترسید
و طناب رو محکمتر چسپید.فردای آن شب تیتر اول روزنامه ها این شد که قهرمان
کوهنوردی جهان در یک متری زمین یخ زد...
تاريخ : 1391/7/19 | 10:56 | نویسنده : سجاد شیخ پور |
.: Weblog Themes By Pichak :.
