منو کِ اصلا ندید و صاف پرتم کرد وسط دیوار...
وقتی کِ بهوش اومدمو خودمو وسط مراسم ختم بابا بزرگ عموی خاله مادر دایی (دایی هوشنگ) ننجونم دیدم بازم پُتریز کردم.
خلاصه کِ بعد از چند صباحی از اون ماجرا پرسیدم ک مذکور نام برده چطور فوت کرده کِ داستان زیل را برایم بلغور کردند.
کِ القصه:
دایی هوشنگ کِ در بخش عفونی بیمارستان امام بستری بودن یِ گروه از
پرستارا(دانشجوی ترم صفری) ب سرکردگی خانم مقبلی
بِ بالین دایی هوشنگ حاضر شده و طبق روایات بدست آمده از دیگر مراجع حاضر
در جمع چنان بِ خود میبالیدن کِ گویا (بلا
نصبت یانگوم) هستند.
پرستاری خبره کِ از دور شاهد ماجرا بود
دلش بِ حال این طفل معصومان میسوزد و یِ دونه آنژیو کِ اونم خودش با هزاران
مکافات تک زده بود از جیبش در میاره و تقدیم استادشون میکنه و میگه عوضش
کنید.
استاد ک ظاهرا ذوق زده شده بود نگاهی بِ شاگرداش
میندازه و ی درشتشو نهَ نهَ نهَ ببخشید لاغرشو جدا میکنه (کِ از من بپرسی
دستشم حتی ب ماهیتابه نخورده بود) جدا میکنه و آنژیو رو در دستان نی
قلیونیش قرار میده.
کارآموز بادی بِ حجم 25 سی سی در ششهایش
جریان میده و با اطمینان ب بالین دایی هوشنگ حاضر مشه و بعد کلی شخم زدن
بالاخره یِ مویرگ پیدا میکنه و سر آنژیو رو چنان فرو میبره کِ داد دایی
هوشنگ بِ گوش آقای شمسی واقع در اتاق عمل میرسه و
ایشون میگه:من کِ تهران بودم .......
کارآموز بعد از جیغ دایی
آنچنان میلرزید و وا رفته بود کِ نزدیک بود دایی رو حسابی پنچر کنه،در
اینجا بود کِ یک دوست وفادار
و کارکشته بِ نجاتش اومد و آنژیو رو با چنان مهارتی وصف ناشدنی در رگهای
دایی هوشنگ جریان ساخت ک نمیدونم چرا یِ
سرش رفته بود تو دست خودش،ی خبرنگارم ک همونجا حاضر بود ب ننجونم
میگه:دیدی بازم نیدل استیک شدش!!!
در همون لحظه دایی شک
آنافیلاکسی میکنه و پلپَتَک کنان لگدی نثار آن دو(لرل و هاردی) میکنه و جون
میده.
پس از پیگیری زیاد،مرگ دایی هوشنگو طبیعی اعلان میکنن و
مارو در کف یِ دیه جانانه میگذارن.
بِ امید آن روز کِ هیچ
کسی بدست این جلادان گرفتار نیاید.
.: Weblog Themes By Pichak :.
