تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
کسب درآمد از فروش فایل




پرستاری 89 علوم پزشکی جیرفت - >>>>>خدایی خدا......

روزها گذشت و گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و تنها قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد...............

 

وسر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.فرشتگان چشم به لبهایش دوختند . گنجشک  هیچ نگفت وخدا لب به سخن گشود: بامن بگو از آنچه سنگینی سینه ی توست  . گنجشک گفت:لانه ی کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود وسرپناه بی کسی  ام  توهمان را هم ازمن گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم؟کجای دنیا را گرفته بودم؟وسنگینی بغضی راه بر گلویش بست .سکوتی بر عرش طنین انداز شد. فرشتگان هم سربه زیر انداختند.خداگفت:ماری بر راه لانه ات بود خواب بودی .باد را گفتم تا لانه ات را ویران کند آنگاه از کمین مار پر گشودی .       گنجشک خیره به خدایی خدا ماند .خدا گفت: وچه بسا بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم  وتو ندانسته به دشمنی ام برخاستی .اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود ناگاه چیزی دردرونش فرو ریخت های های گریه اش ملکوت خدا را پرکرد...



تاريخ : 1391/7/21 | 08:07 | نویسنده : سجاد شیخ پور |