بدنیا ک اومدم و چشم باز کردم خودمو توی بیمارستون دیدم!
تا شش سالگی ک نذاشتن از خونه بیام بیرون!
مدرسه ک رفتم خوشحال بودم ک با کوچه و خیابون آشنا شده ام!
راهنمایی بود ک فهمیدم شهر چیه و با بافت آشنا شدم!
دبیرستان ک بودم با کوچ آشنا شدم و فاریاب رو شناختم!
با عنایت ایزد باری تعالی و خرخوانی های شبانه و گرفتن گِریزو(نوعی فال جنوب استانی)و رفتن پیش تمام زیارات جنوب استان، دانشگاه قبول شدم و با ی شهر بزرگتر بنام جیرفت آشنا شدم!
الانم شکر خدا پرستاری میخونم و مردم بدبختو کتُ کتُ میکنم!
انصافا دوستای زیادی پیدا کردم ک یکی از صمیمی ترینشون کرمونیه ک اونم اونطور خودش میگفت مثل من با نذر و نیاز قبول شده!
دوست دارم درسمو ادامه بدم و با شهرهای بزرگتری آشنا شوم!
حالا بنظرتون متن بالا به سرگذشت کدوم یک از همکلاسیامون میخوره؟
راهنمایی بود ک فهمیدم شهر چیه و با بافت آشنا شدم!
دبیرستان ک بودم با کوچ آشنا شدم و فاریاب رو شناختم!
با عنایت ایزد باری تعالی و خرخوانی های شبانه و گرفتن گِریزو(نوعی فال جنوب استانی)و رفتن پیش تمام زیارات جنوب استان، دانشگاه قبول شدم و با ی شهر بزرگتر بنام جیرفت آشنا شدم!
الانم شکر خدا پرستاری میخونم و مردم بدبختو کتُ کتُ میکنم!
انصافا دوستای زیادی پیدا کردم ک یکی از صمیمی ترینشون کرمونیه ک اونم اونطور خودش میگفت مثل من با نذر و نیاز قبول شده!
دوست دارم درسمو ادامه بدم و با شهرهای بزرگتری آشنا شوم!
حالا بنظرتون متن بالا به سرگذشت کدوم یک از همکلاسیامون میخوره؟
تاريخ : 1391/7/23 | 13:04 | نویسنده : سجاد شیخ پور |
.: Weblog Themes By Pichak :.
