تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
کسب درآمد از فروش فایل




پرستاری 89 علوم پزشکی جیرفت - یادش بخیر!

Part End


سرم بدجور درد میکرد انگار ی چیز محکم خورده بود توی سرم. بلند شدم چشامو پنالوندم(مالیدن با دست)و اطرافو نگاهی کردم هیشکی نبود...

در یخچالو باز کردم هیچی نبود... کمدارو نگاه کردم در نداشتن ، خالی خالی .

از اتاق اومدم بیرون کسی رو ندیدم.تمام اتاقارو گشتم سوت و کور بودن انگار ک سال هاست اینجا کسی نبوده...

نگران شدم ترسیده بودم یخ زده بودم اینورو اونورو ک گشته بودم اما...

ب ناگه صدائی شبیه رعد و برق از طرف توالت ها بگوشم خورد.آب دهانم رو قورت داده و یواش یواش جلو میروم...

نزدیک ک شدم بوی تهفن چنان شدید بود ک مجبور شدم ی شرت از روی جا لباسی جلوی 106 بردارمو بینیمو بپوشونم.

چند ب داخل دست شوئی رفتم هیشکی نبود. طرف حموما هم نگاهی کردم اما بیدشکی هم اونجا نبود!!!؛

صدائی از طرف آشپزخونه توجهمو جلب کرد...

رفتم داخل ک (اه مای گاد) داشتم درست میدیدم... باورم نمیشد... صداش کردم: ...


 مجید ... مجید ...

داری چکار میکنی؟!؛

مجید گویا شنیده و کله شو بطرف من چرخاند. وای پسر چی داشتم میدیدم...

ی والکر(زامبی)...

باورم نمیشد...

داد زدم مجید چرا؟ وای مجید چرا؟ آخه تو دیگه چرا؟ ...

ک به به انگاری ی مرغ 80 کیلوئی جلوش سبز شده و میگه بیا منو بخور...

گریزاش(آب دهان) از لب و لوچش آویزون بود صورتشو نگو ک مثل برف سال 42 جیرفت سفید شده بود،قرنیه چشماش ک اصلا معلوم نبود...

کج و کوله و دنبالم افتاد. دیدم اوضاع خیته فرار و بر قرار ترجیح دادم ولی مگه ولکنم بود...

چپ راست بالا اینور اونور... فلک سی سی(اه مای گاد) چرا ول نمیکنه منو...

خودمو ب حیاط خوابگاه ک رسوندم سیخ شدم همه بچه ها بودن اما والکر...

مجیدو رو پیچوندم و رفتم طرف حیاطی ک ماشینا توشن.یواش یواش راه افتادم و هیشکی نبود چشمم ب سرویس سبز رنگ عمو خورد ک وسط در ورودی بود...

رفتم جلو ک درش باز شد و با ترس و لرز داخل شدم و دیدم تعدادی ای مجاهدای اونور دیوار مثل لل(بچه)آدم نشسته بودن و کمی ک جلو رفتم دز بسته شد و اه شیت(لعنت)!! اینا هم والکر بودن...

دیگه راه فراری نبود.ریختن سرم و همش گازم میزدن ک چقدر درد داشت! خون همه جا داشت میپاشید و اونا دیوانه وار میکندند و میخوردن ک...

 

احسان  احسان  هی احسان   هههههههههی احسان بیدار شو...

پاشو تنبل چقدر میخوابی مگه نمیخواستی بچه رو ببری ثبت نام کنی واسه کلاس اول؟!؟؛

پاشدم و نگاهی هراسناک بهش انداختم ک انگار روح باباشو دیده!

آب دهنشو قورت داد بعد پرتم کرد وسط کوچه... تا اومدم خودمو جمع کنم دیدم ک...

این بار دیگه کف ی هنگ و ی پت ریز نکردم چون ...

شفیعی بود ک از خواب بیدارم کرد و شوتم کرد بیرون.

The End

اگه بد بود مشکل از خودتونه...



تاريخ : 1391/8/25 | 08:52 | نویسنده : سجاد شیخ پور |