مردان بيشتر از سوسك مي ترسند يا زنان ؟
برچسبها :
Part End
در یخچالو باز کردم هیچی نبود... کمدارو نگاه کردم در نداشتن ، خالی خالی .
از اتاق اومدم بیرون کسی رو ندیدم.تمام اتاقارو گشتم سوت و کور بودن انگار ک سال هاست اینجا کسی نبوده...
نگران شدم ترسیده بودم یخ زده بودم اینورو اونورو ک گشته بودم اما...
ب ناگه صدائی شبیه رعد و برق از طرف توالت ها بگوشم خورد.آب دهانم رو قورت داده و یواش یواش جلو میروم...
نزدیک ک شدم بوی تهفن چنان شدید بود ک مجبور شدم ی شرت از روی جا لباسی جلوی 106 بردارمو بینیمو بپوشونم.
چند ب داخل دست شوئی رفتم هیشکی نبود. طرف حموما هم نگاهی کردم اما بیدشکی هم اونجا نبود!!!؛
صدائی از طرف آشپزخونه توجهمو جلب کرد...
رفتم داخل ک (اه مای گاد) داشتم درست میدیدم... باورم نمیشد... صداش کردم: ...

چند شب پیش در میان مریض ها منشی ام وارد شد گفت یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و می خواهد شما را ملاقات کند.
یک مرد میانسال با یک لهجه شدید گیلکی وارد شد و در حالی که یک ماهی حدودا ده کیلویی دریک کیسه نایلون بزرگ در دستش بود و شروع کرد به تشکر کردن که من عموی فلان کس هستم و شما جان او را نجات دادی و خلاصه این ماهی تحفه ناقابلی است و ...
هر چه فکر کردم 'فلان کس' را به یاد نیاوردم ولی ماهی را گرفتم و از او تشکر کردم.
شب ماهی را به خانه بردم و زنم شروع به غرغر کرد که من ماهی پاک نمی کنم!
خودم تا نصف شب نشستم و ماهی را تمیز کردم و قطعه قطعه نموده و در فریزر گذاشتم.
فردا عصر وارد مطب که شدم دیدم همان مرد ایستاده است و بسیار مضطرب است.
آرشیو
درباره ما
پیوند های روزانه
نظرسنجی
| به نظر شما در سایتمون چه جور مطالبی رو بیشتر قرار بدیم ؟ |
| نظرتون راجع به سایت ما چیست ؟ |
آمار وبلاگ
کد های کاربر