لذت غمگین بودن

دسته بندی : <-ArchiveEntryCategory->,

 چند وقتی است آنقدر سرم شلوغ است که حتی فرصت غمگین شدن را نیز ندارم. نمی دانی که چقدر لذت دارد، لذت غمگین بودن را می گویم. ولی نه هر غمگین بودنی. غمگینی که برای تو باشد لذت دارد. اصلا هر چه که برای تو باشد لذت دارد. ولی نمی دانم چرا این غمگین بودن لذتی بسی بزرگتر دارد برای من؟!! نمی دانم، شاید ... شاید برای اینکه باز امیدوارم. امیدوار به تو رسیدن. امیدوار به تو فکر کردن. شاید هم نه ... فقط دل خوش کردن است. ولی در هر صورت دوستش دارم.


برچسب‌ها :
ادامه مطلب ... نویسنده: سجاد شیخ پور | نسخه قابل چاپ | 1391/7/24 - 13:48 | 1 2 3 4 5 | اشتراک گذاری :

>>>>>ازدواج به سبک ایرونی

دسته بندی : <-ArchiveEntryCategory->,

یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می‌کردم و تخمه می‌خوردم. ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که:
ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر.
رفتم خواستگاری؛
دختر پرسید: «مدرک تحصیلی ات چیه؟»


برچسب‌ها :
ادامه مطلب ... نویسنده: سجاد شیخ پور | نسخه قابل چاپ | 1391/7/23 - 19:49 | 1 2 3 4 5 | اشتراک گذاری :

ما مرد هستیم

دسته بندی : <-ArchiveEntryCategory->,

 

ما ""مـــرد"" هستیم!

دستــــانمان از تو زِبرتر و پهن تر است!!!

صورتمان ته ریشى دارد!!!

گاهی دلگیراز بی وفایی ها ، اما دلمان دریــــاست!

... جـــاىِ گریـــــه کردن به بالکن میرویم و اب و هوائی عوض میکنیم!!!

... ... ... ... ما با همــــان دستان پهن و زبرتو را نوازش میکنیم!!!

دریایی از گرفتاری هم باشیم ،ولی..

با همان صورت ناصاف و ناملایم تو را میبوسیم ونوازشت میکنیم..

تو آرام شوى!!!

آنقــــدر مارا نامــــرد ""نخوان""!!!

آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتمان را""نسنج""!!!

فقط به ما ""دلت را بده"" تا زمین و زمان را برایت بدوزیم!!!


برچسب‌ها :
نویسنده: سجاد شیخ پور | نسخه قابل چاپ | 1391/7/23 - 19:08 | 1 2 3 4 5 | اشتراک گذاری :

>>>>>از کجا آمده ام و ب کجا میروم؟

دسته بندی : <-ArchiveEntryCategory->,

 بدنیا ک اومدم و چشم باز کردم خودمو توی بیمارستون دیدم!

  تا شش سالگی ک نذاشتن از خونه بیام بیرون!
 مدرسه ک رفتم خوشحال بودم ک با کوچه و خیابون آشنا شده ام!
 راهنمایی بود ک فهمیدم شهر چیه و با بافت آشنا شدم!
 دبیرستان ک بودم با کوچ آشنا شدم و فاریاب رو شناختم!
 با عنایت ایزد باری تعالی و خرخوانی های شبانه و گرفتن گِریزو(نوعی فال جنوب استانی)و رفتن پیش تمام زیارات جنوب استان، دانشگاه قبول شدم و با ی شهر بزرگتر بنام جیرفت آشنا شدم!
 الانم شکر خدا پرستاری میخونم و مردم بدبختو کتُ کتُ میکنم!
 انصافا دوستای زیادی پیدا کردم ک یکی از صمیمی ترینشون کرمونیه ک اونم اونطور خودش میگفت مثل من با نذر و نیاز قبول شده!
 دوست دارم درسمو ادامه بدم و با شهرهای بزرگتری آشنا شوم!

 حالا بنظرتون متن بالا به سرگذشت کدوم یک از همکلاسیامون میخوره؟

برچسب‌ها :
نویسنده: سجاد شیخ پور | نسخه قابل چاپ | 1391/7/23 - 13:04 | 1 2 3 4 5 | اشتراک گذاری :

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

درباره ما

نظرسنجی

آمار وبلاگ

کد های کاربر