
خدایا در چندمین شب آفرینش نامم را در شمار زندگان نوشتی،که هنوز تنم به رنگ دریاست و نفسم بوی گل سرخ می دهد؟
در چندمین روز آفرینش ،گل مرا سرشتی،که از آن روز تا کنون عاشق بوده ام و خواهم بود؟
خدایا!من با کدام کوه قدم بر زمین گذاشتم ؟با کدام گل روی ابرها افتادم؟ با
کدام شعله ،دوزخ را شناختم و با کدام سیب و گندم از بهشت دور شدم؟
خدایا!وقتی تو را دیدم،دنیا آنقدر برایم کوچک شد که در گف دستم جای گرفت و ستاره ها یکی یکی در سطر های سپید دفترم نشستند.
خدایا میترسم روزی نقاب را از چهره ام برداری و مرا آنگونه که هستم به
دیگران نشان دهی و آنگاه نقاب بزرگ از روی جهان کنار بزنی و پنجره ها را
برای همیشه ببندی.
خدایا!میترسم روزی حتی روزنه ای برای دیدن تو باقی نماند و سیلاب گناهانم
همه ی چمنزارها و باغ ها را با خود ببرد و هیچ گلی در شوره زار زندگی ام
نروید .
خدایا به من بگو چگونه از باد مشرق سبقت بگیرم و بر بال کبوترانی که بر قله
قاف نشسته اند دست بکشم ،
به من بگو چگونه از دانه های برف و باران
گردنبندی برای فرشتگان بسازم.
خدایا!هم فرشتگان و هم شیطان هر روز به سراغم می آیند،کمک کن قلب فرشتگانت را لمس کنم و با نام تو شیطان را تا هزار کهکشان دور تر از تو برانم!
خدایا!نمی خواهم سرد و خاموش زندگی کنم ،اما مگذار رویاها و آرزوهایم آنقدر بزرگ شوند که در دنیا و کائنات جایی نگیرند.
تاريخ : 1391/10/1 | 11:55 | نویسنده : سجاد شیخ پور |
.: Weblog Themes By Pichak :.
