دسته بندی : <-ArchiveEntryCategory->,
روزها گذشت و گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش
را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:می آید من تنها گوشی
هستم که غصه هایش را می شنود و تنها قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می
دارد...............
برچسبها :
دسته بندی : <-ArchiveEntryCategory->,
نمیدونم شش سالم بود یا هفت سال در خونمون با چنان سرعتی باز شد کِ پشمام ریختن،گویا ننجونم برسر زنان وارد شده
منو کِ اصلا ندید و صاف پرتم کرد وسط دیوار...
وقتی کِ بهوش اومدمو خودمو وسط مراسم ختم بابا بزرگ عموی خاله مادر دایی (دایی هوشنگ) ننجونم دیدم بازم پُتریز کردم.
خلاصه کِ بعد از چند صباحی از اون ماجرا پرسیدم ک مذکور نام برده چطور فوت کرده کِ داستان زیل را برایم بلغور کردند.
کِ القصه:
برچسبها :
دسته بندی : <-ArchiveEntryCategory->,
تمام تنم میسوزدازدردهایی که دروجودم است.وای که
این عذاب وجدان چی به سر ما آدمها میاره ! گاهی اوقات میشه احساس میکنی سنگینی یک گناه رو روی شونه هات !! تا به حال
شده به جایی برسی که نه بتونی پای در راه
رفتن بگذاری ونه حتی موندن روادامه بدی . روزهایی که دوستداری ممات رابرحیات ترجیح
بدی ......... اما خداروشکرحالا فرصت پیش اومده ومی تونم همه چیزواعتراف
کنم...........
برچسبها :
دسته بندی : <-ArchiveEntryCategory->,

برچسبها :